کلید رستگاری
اهای کمک ...کمک...یکی به داد من برسد...من اینجا زندانی ام...
دست و پاهایم بسته است..کسی صدای مرا می شنود؟...
جمله ی اخر را با ناامیدی گفتم....
توی این برهوت کسی هم نباید صدایم را بشنود..
زندان مخوفی است ..می ترسم ازش..
هوس..زندانبان را می گویم..می اید سراغم...
خطاب به من می گوید..بی خود تلاش نکن
خودت این دیوارهای بلند را ساختی یادت نیست؟
آجرهایش را بانگاه به نامحرم و با ملات تهمت روی هم گذاشتی
دیوارها را انقدر محکم ساختی که هرگزنتوانی ازش فرار کنی..
کلیدراست گویی را هم که خودت انداختی توی دریا یادت نیست؟
اما با این وجود،چون دوستت دارم یک راهنمایی بهت می کنم!!
اگر می خواهی از اینجا بروی باید پست و مقام داشته باشی ..
شاید بتوانی با پارتی بازی خودت را نجات بدهی..
چقدر من احمقم ...بعد از هزار بار هنوز سرم به سنگ نخورده..
سرم را می گذارم روی زانو هایم... بلند بلند گریه می کنم..
خدا را توی قلبم با صدای بلند صدا می زنم..
با او درد دل می کنم بلکه ارام بگیرم:
راستش دیگر خسته شده ام ..
از این چهره ی کریهی که برای خودم ساخته ام..
از این زندان و اجرهایش....از همیشان چندشم می شود..
رویم نمی شود که ازت کمک بخواهم ..بعد از ان همه غفلت..
فقط دلم می خواهد بدانی که من..شرمنده ی روی تو ام ..
کاش بتوانم جبران کنم..کاش..
دوباره با صدای بلند گریه می کنم...
نمی دانم چه می شود که یاد یک ایه قرانی می افتم..
از خودم تعجب می کنم...منی که اینقدر کم قران می خوانم ...!!!
«و اما آن کس که به درگاه خدا توبه کند..و عمل صالح انجام دهد
او امید دارد که از رستگاران باشد..»67قصص