تبليغاتX
.::<- الســلام عليک يابقيــةالله في ارضـه ->::.

.:: سلامتي وتعجيل درفرجش صلوات ::.

یوسف گم گشته باز آید

یوسف گم گشته باز آید



ققنوس

 

 

من همون مرغ گرفتارم        که در انتظار یارم

سوی اون دوچشم غمگین      دیگه طاقتی ندارم

کاش می شدیه روزبیایی       تا با اون نگاه کورم

بنگرم به قرص ماهی          که همش در انتظارم

عمریه دلم گرفته               هنوزم در انتظارم

کاش می شدیه روزبیایی       تابه پابوست بیایم  

من همون تشنه ی عشقم        که به سوی چشمه میرم

تو همون چشمه ی عشقی       که به سوی تو روانم

***

اگه کمی مشکل داره می بخشید 

سیع می کنم بهترش کنم

به امید بهتر زیستن

 

پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت توسط فاطمه |





نویسنده ققنوس




شروع به اين دنيا


من به دنيا آمدم


همه چيز براي من تاريک بود و هچ صدائي نمي شنيدم


و نمي توانستم سخن بگويم


و خداوند به من گوش ، چشم ، دهان داد


تا شايد شکر گذار نعمت هاي او باشم


و اگر شدم به نفع خود و اگر نشدم


به ضرر و زيان خودم


چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت توسط فاطمه |





شهادت حضرت فاطمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز پنج شنبه بود...رفته بودم زیارت اهل قبور..

.نمی دانم چرا یکهویی یاد حضرت زهرا افتادم..

.یادمظلومیت ابدیش ..

یاد قبر گم شده اش ،زیر افتاب ،بدون زائر...

یک جای دلم سوخت نمی دانم کجایش ولی سوخت...

فرارسیدن ایام فاطمیه را به عموم شیعیان تسلیت عرض می کنم

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط فاطمه |





 

بسم الله الرحمن الرحیم

دلم گرفته...ازدست خودم...به خاطر ضعف ایمانی که دارم...همه اش از خودم می پرسم چرا؟

مگر من با بقیه چه فرقی دارم؟مگر ائمه نتوانستند؟خوب منم می توانم..

یک نفر که توانست بقیه هم می توانند...

اما حتی اینها هم نمی توانند انگیزه ی گناه نکردن من رو زیاد کنند...

چرا واقعا چرا؟این وسط چه اشکالی هست؟

چرا شیطان دست از سرم بر نمی دارد؟

شاید به خاطر اینکه اون طور که شایسته ی خداست اون رو شکر نمی کنم..اره حتما برای همینه!

یکم که بیشترفکر می کنم می بینم فقط این نیست..

غرور هم هست ...یعنی اولین گناه....وای وای...چه بگویم ازش ..

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط فاطمه |





دفترچه خاطرات

 

بسم الله الرحمن الرحیم

شنبه

دارم درس می خوانم...ولی نه برای آنکه خدامرا دعوت به علم آموزی کرده،برای آنکه به رخساره بفهمانم که من هم آره...

یک شنبه ****

رفته بودم لباس بخرم...

همه اش به مهمانی دیشب فکر می کنم و به لباسی که رخساره پوشیده بود...تصمیم دارم توی جشن تولد مهواره من خوش تیپ تر از او باشم!

دوشنبه ****

دیشب از فرت ناراحتی خوابم نبرد..مامانم همه اش رخساره را می زند توی چشمم ...حالا هم که او رفته کلاس کاراته...

من هم امروزرفتم توی کلاس تکواندو ثبت نام کردم ...دلم نمی خواهد فکر کند چیزی ازش کم دارم...

سه شنبه ****

با همه ی این کارها نمی دانم چرا باز او بهتر از من است..همه دوستش دارند...دست به هر کاری که می زند بهترین می شود..اما من...

چهار شنبه ****

باز مامان، رخساره را می زند توی چشم من...

می گوید او با اینکه از تو خوشگل تر نیست ولی از تو باعرضه تر است ..دیشب مراسم نامزدیش بود...

پنج شنبه ****

راستش از این همه مقایسه و شکست خسته شده ام.. می خواهم بروم با رخساره صحبت کنم...برای اولین بار.

جمعه ****

چشمم که بهش می افتد یاد همه ی حرفهای مامان می افتم... بلند بلند می زنم زیر گریه..ازش می پرسم چرا؟

خیلی کوتاه جوابم را می دهد با یک ایه قرانی:

رنگ الهی و چه چیز از رنگ الهی داشتن نیکوتر است؟

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط فاطمه |





الزایمر باران

 

بسم الله الرحمن الرحيم
بد شدم ، خودخواه شدم ، همش به فکر اول شدنم .
و در اين راه به تنها چيزي که فکر نمي کنم خداست
.
همش دودوتا چهارتا مي کنم ، حتي براي اتو کردن لباس داداشم
.
فراموش کردم مزه ي کمک به ديگران بدون چشم داشت رو


فراموش کردم که خدمت به دیگران یکی از راههای نزدیک شدن به خداست
.
فراموش کردم موعظه ي خدا رو !دو تا دوتا برخواستن براي اون رو
.
فراموش کردم اتحاد رو ، يکي شدن رو
.
اما نه هنوز آلزایمر نگرفتم ..يادم هست داستان شاپري معصوم رو
!
ويادم هست ..اتحاد قطرات باران رو ...... و احساس شادابي که با خودشون به زمین میارن رو
..
يادم هست حيات با باران رو....و اون مردي رو که زير بارون میاد
.....
من سعی می کنم این چیزا رو یادم بمونه ولي انگار اين روزها قطرات بارون آلزايمرگرفتن
.
اين رو رودخونه ي خشک کنار خانه مون مي گه
.

این رو قحطی ایمانی که همه جا رو فرا گرفته میگه

و تا بارون نباره...اون مرد که قراره زير بارون بیاد ، نمي آيد
...
بر گرفته از اين حديث
:
اگر شيعيان ما -که خداوند آنان رادر راه اطاعتش ياري دهد-در وفاي پيماني

که از ايشان گرفته شده ،يکدل و مصمم باشند؛البته نعمت ديدار،از آنان به تاخير نمي افتد و

سعادت ملاقات ما براي آنان با معرفت کامل و راستين نسبت به ما تعجيل مي گردد!
اللهم عجل لوليک الفرج

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط فاطمه |





سالروز تولد حضرت زینب مبارک

بسم الله الرحمن الرحیم

خسته ام!دیگه حال و حوصله ی این یکی رو ندارم... تحملم تموم شده !

همیشه همه مشکلات یهویی با هم میان سراغ من!

خیلی وقتها این حرفها را به خودم می گم...بدون اینکه عشق خدا را به خودم درک کرده باشم و

 بدونم همه ی اینها به خاطر خودمه.....

خدای مهربونم فرموده:انسان رو در رنج و سختی افریدم..

دقت کن..انسان رو...یعنی اگه من همش در آسایش باشم ،خدارو و

نعمتهایش رو فراموش می کنم (اخه ما ادما ذاتا بی معرفتیم)

و وقتی از خدا غافل باشم اونوقت از یه حیوون هم پستتر می شوم!

ما ادما عادت کردیم که وقتی خوشیم خدا رو و

نعمتهاش رو فراموش کنیم!

.نمی دونم انگار کر و کور شدم .این همه عشق رو نمی بینم...

همچنان غر می زنم.. اصلاانگار ما ادما اصولا ناشکریم...

خدا خودش گفته که ما هیچ کس رو بدون امتحان رها نمی کنیم تا عیار هر کس معلوم بشه..

تا بفهمه کی مث امام حسین واقعا عاشقشه و کی مث من فقط زبونی می گه که دوستش داره؟

و اما.....

می دونید وقتی کلمه رنج رو می شنوم یاد کی می افتم؟می دونم خیلی از شماها هم مث من هستید...

منظورم بانوی صبر و استقامته !

این هفته سالروز تولدشه.. ...

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط فاطمه |






کلید رستگاری

اهای کمک ...کمک...یکی به داد من برسد...من اینجا زندانی ام...

دست و پاهایم بسته است..کسی صدای مرا می شنود؟...

جمله ی اخر را با ناامیدی گفتم....

توی این برهوت کسی هم نباید صدایم را بشنود..

زندان مخوفی است ..می ترسم ازش..

هوس..زندانبان را می گویم..می اید سراغم...

خطاب به من می گوید..بی خود تلاش نکن

خودت این دیوارهای بلند را ساختی یادت نیست؟

آجرهایش را بانگاه به نامحرم و با ملات تهمت روی هم گذاشتی

دیوارها را انقدر محکم ساختی که هرگزنتوانی ازش فرار کنی..

کلیدراست گویی را هم که خودت انداختی توی دریا یادت نیست؟

اما با این وجود،چون دوستت دارم یک راهنمایی بهت می کنم!!

اگر می خواهی از اینجا بروی باید پست و مقام داشته باشی ..

شاید بتوانی با پارتی بازی خودت را نجات بدهی..

چقدر من احمقم ...بعد از هزار بار هنوز سرم به سنگ نخورده..

سرم را می گذارم روی زانو هایم... بلند بلند گریه می کنم..

خدا را توی قلبم با صدای بلند صدا می زنم..

با او درد دل می کنم بلکه ارام بگیرم:

راستش دیگر خسته شده ام ..

از این چهره ی کریهی که برای خودم ساخته ام..

از این زندان و اجرهایش....از همیشان چندشم می شود..

رویم نمی شود که ازت کمک بخواهم ..بعد از ان همه غفلت..

فقط دلم می خواهد بدانی که من..شرمنده ی روی تو ام ..

کاش بتوانم جبران کنم..کاش..

دوباره با صدای بلند گریه می کنم...

نمی دانم چه می شود که یاد یک ایه قرانی می افتم..

از خودم تعجب می کنم...منی که اینقدر کم قران می خوانم ...!!!

«و اما آن کس که به درگاه خدا توبه کند..و عمل صالح انجام دهد

او امید دارد که از رستگاران باشد..»67قصص


جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت توسط فاطمه |





دخترک کبریت فروش

پاهایم زوق زوق می کند...رفته بودم بازار...صدای بوق ماشینها هنوز توی گوشم است..

ولی من حواسم جای دیگری است..به تصویر حک شده توی ذهنم فکر می کنم..

به آن دخترک کبریت فروش کنار آن ماشین مدل بالا...از خودم می پرسم تفاوت تا چقدر؟؟؟؟

...می سوزد... قلبم...و... چشمم...

انگار خدا دارد با من حرف می زند...به یادم می آورد آینده ی سبزبشری را...وقتی که او بیاید...

لبخند می نشیند روی لبم ....

دخترک کبریت فروش را تصور می کنم ...توی یکی از آن ماشینهای مدل بالا...

تفاوتی نیست آن وقت ...

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط فاطمه |





ناقوس مرگ

 

فراموش کاری ام بهم حالی می کند که پیر شده ام...

اما نه !من هنوز اول راهم...تجربه ای کسب نکرده ام هنوز...دارم آزمایش پس می دهم تازه...

هزار و سیصد هشتادو هفت تا آرزو دارم هنوز...

از خودم می پرسم پس چرا صدایش را نمی شنویی؟

ناقوس مرگ را می گویم..بالاخره می اید سراغت ...قانون سرش نمی شودکه او...

عادت ندارد به شناسنامه کسی نگاه کند...فرشته اش را می گویم..

فکر کن...خطاب به خودم می گویم!

شوخی بردار نیست... سفر آخرت است...تو چه آماده کرده ای برای این سفر؟

نمی توانم جواب بدهم..یکی آن طرف تر ذهنم می پرسد ..ببین ازش می ترسی یا نه؟فرشته را می گویم...

ترس برم می دارد .. حرفش را که می شنوم..آهسته می گویم: آری

می گوید پس هیچی آماده نکرده ای برایش هنوز...

بهم تشر می زد ..همان صدا !حالا تو باز بنشین و فکر کن ببین پیر شده ای یا نه؟؟؟؟........

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط فاطمه |







.::<- اللهم صل علي محمدوال محمد وعجل فرجهم ->::.