بسم الله الرحمن الرحیم
آینده..یک لحظه...و تباهی..
خودم رو تند می رسونم کنار دیوار..قلبم مث گنجشک می زند..اروم سرم رو برمی گردونم ببینم هنوز هم دنبالم می اید یا نه..
اوه...خدارا شکر..نیست..
سرم را تکیه می دهم به دیوار..چند نفس عمیق می کشم و دوباره راهم رو ادامه می دم...
چند هفته است که مدام دنبالم می اید.امروز یکم پررو تر شده بود صاف اومد جلو و بدون هیچ خجالتی گفت
حاضری با من دوست بشی؟زبونم بند اومده بود.حتی جرئت نکردم بهش بگم نه..فقط دویدم ..عین دیوونه ها..
توی مدرسه با بچه ها حلقه وار دور هم نشسته بودیم..امروز زهرا نیومده بود.
بحث می رود سر مزاحمت بعضی پسرها برای دختر ها!
نمی دونم چه می شود که من هم جریانی که امروز برایم اتفاق افتاد رو برای بچه ها تعریف می کنم..نمی دونم..شاید خود نمایی . و یا
یک جور احساس کم نیاوردن..نمی دونم هنوز که هنوزه علت درستش رو نفهمیدم.
ولی این رو خوب می دونم که اگر اون روز جلوی دهنم رو می گرفتم شاید بچه ها تشویقم نمی کردند و
الان به این بدبختی نمی افتادم..وای خدا هنوز باورم نشده..من..نفر اول کلاس.
اینجا توی یه شهر غریب ..گرسنه ..تشنه..تنها...
اوه..خدایا ..چرا؟ چرا؟
حالا می فهمم چرا خدا اینقدر توی قران سفارش کرده که تعقل کنید..
..خودم کردم که لعنت بر خودم باد..حالا چی کار کنم؟توی این شهر غریب؟گرسنه..تنها..خدا بگم چی کارت کنه سامان..
وای مامانم..حتما الان از غصه دق کرده....دلم برای مامانم تنگ شده...خدایا ..سرانجام من چی می شه؟
می دونم که تمام پلهای پشت سرم رو خراب کردم....
باز هم یه نفس عمیق..همراه با آه..
همه چیز رو از دست دادم...اونم به خاطر هیچ.....
زهرا رو....مامان رو.. بابا رو. ..آیندم رو...و..و ..آبروم رو..
نویسنده فاطمه

